توی اسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست تویه خاموشی حرفهام جز تو اسم دیگه ای نیست توی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی نداره دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسم خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
به من ميگفت: آنقدر دوستت دارم كه اگر بگويي بمير، ميميرم... باورم نمي شد... فقط يك امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - كاش امتحانش نمي كردم.
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند، نه تو چيزي بدهکار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم که مثل زنبوري زرد، بالهايم در کشکش شهدها خسته شوند و عسلهايم صبحانه کساني باشند، که هرگز نديدمشان! تنها آرزوي ساده ام اين بود، که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهي کنار برگهاي کتابم بنشيني و بعد از قرائت بارانها، زير لب بگويي:
کاش روز دیدنت فردا نبود!!! کاش میشد هیچ کس تنها نبود ... کاش میشد دیدنت رویا نبود ..... گفته بودی با تو می مانم !! ولی ..... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود .... سالیان سال تنها مانده ام ..... شاید این رفتن سزای من نبود ...... من دعا کردم برای بازگشت ...... دست های تو ولی بالا نبود ...... باز هم گفتی که فردا میرسی ...... کاش روز دیدنت فردا نبود !!!